خرید بک لینک
شبی با تنی چند از اصحاب سلوک و رهپویان طریق در منزلی مهمان بودم .در مجلس جمعی از مریدان شیخ(خلقنا لتراب مقدمه الفداء) نشسته و در احوال اکابر طریقت و کرامات مشایخ سخن می گفتند . بزرگ ایشان قطب الدین محمد لاترمزی مرا بدید و گفت : ای جوان : کدام قسم از احوال مریدان در نزد شیخ پسندیده آید. من که در حال تناول سیبی بودم لحظه ای دست پاچه شده و نزدیک بود گلوگیر شوم . اما فی الفور این جمله از دهانم خارج شد که " الشمس فی الصدورکم و القمر فی البطونکم" . فردا روز خبر به شیخ بردند و مرا بخواست . چون به مجلس شیخ رسیدم مرا خوشامد گفت و قطب الدین محمد که مهتر مریدان بود را بگفت کناری بنشیند و مرا در پهلوی خود نشاند و ملاطفت بسیار نمود. (زیر چشمی قطب الدین را دیدم که از حسودی داشت "چشاش از حدقه در میومد") روز دیگر خبر رسید که شیخ در حالی که نام مرا می برد یاللعجب گویان سیهه ای کشید و سر به بیابان گذاشت . به اصرار مریدان و به حس کنجکاوی راهی بیابان شدم و شیخ را دیدم بر تخته سنگی نشسته و به آسمان خیره گشته . شیخ را اندرز دادم که به شهر درآید که مریدان بی تابی می کنند. اما شیخ همچنان یا للعجب گوبان بر آسمان می نگریست . ساعتی گذشت و حوصله ام سر رفت گفتم : یا شیخ من همینطوری یه چیزی از دهنم در رفت . جدی نگیر و بیا بریم سر خونه و زندگیمون . شیخ بخندید و گفت: من همان اول دانستم که سخن از روی رندی

برچسب: نویسنده: مهران اسماعیلی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 10:13

نه بعد روزها، و نه بعد ماه ها ، اکنون بعد سالها، آمدن ، نشستن در آلاچیق تنهایی، نه به جستجوی نشانه ای که من نه منم، و نشانه ها از آن من نیست، همچون خوابگردی که فقط در مکان های آشنا می تواند با چشمان بسته راه برود . بی دغدغهٰ ٰ بی نگرانی ٰ بی هیچ ٰ نه سقفی که باران از آن بچکد ٰ نه بارانی که از سقفی بچکد نشستن ٰ، نوشتنٰ، و از خویشتن خویش طرحی درافکندن و آنگاه به نظاره نشستن و پنداشتن که سرنوشت من این است . فریاد زدن ٰ،گریستن و شولای سکوت از سر برداشتن و آنگاه برهنه پای زمین سرد سکوت ر ا در نوردیدن و پنداشتن که سرنوشت من این است اینچنین اکنون من ٰ نه بعد روزها و نه بعد ماه ها که بعد سالها از دریچه غبار گرفته آلاچیقی متروک به جهان می نگرم . جهان تیره با کوهساران مغموم که به تلخی آواز می خواند راستی صدای من کجای این ترانه گم شده است که "فریاد واژه های من " در فراز و فرود این ساز ناسازٰ این شکسته چنگ بی قانون به گوش نمی رسد مرا یارای سکوت اگر بود ٰ به تماشای هزار هزاره پرغوغا می نشستم و لب به سخن گفتن نمی گشودم اما فریاد ناگزیرٰ ،فریاد عبث ، فریاد گم شده ، از فرمان حنجره ام سرباز می زنند و می پندارم سرنوشت من این است و اکنون دوباره دیگر از بستر ققنوسی خویش برمی خیزم و آواز خود را سر می دهم زیرا جهان به آوازی می آشوبد و به هم آوازی قرار می گیرد

برچسب: نویسنده: مهران اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

حواسش به همه جا هست. با کوچکترین صدایی، با کمترین روزنه نوری حالت دفاعی به خودش می گیره . به هر چیزی به آهستگی نزدیک میشه و از هر چیزی به سرعت فرار می کنه. مثل ما آدمها نیست که به سرعت به کسی نزدیک می شیم و بعد خیلی سخت، نه بعد، نمی تونیم جدا شیم .اصلا آدم نیست که ، سوسکه. اینجوری تونسته میلیون ها سال رو زمین دوام بیاره ( نزدیک شدن با احتیاط و دور شدن به سرعت).یه چیز دیگه هم هست . حد الامکان آفتابی نشدن . همیشه توی تاریکی وایستادن و جای روشن رو دیدن، بهتره تا توی نور باشی و نتونی جاهای تاریک رو ببینی . خلاصه یه جفت شاخک حساس به حرکت یه موجود قویتر. عادت به ماندن در تاریکی و لجن تمام چیزی است که برای زنده ماندن لازمه . [ چهارشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۶ ] [ ] [ علي غفاري ]

برچسب: نویسنده: مهران اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

از کارای جالب و شاید لازم برای اهل کتاب خوندن مجدد کتابیه که مدتها قبل خوندن .بیشتر منظورم کتاباییه که تو ذهن موندن و یا کتابایی که معمولا شناخته شده اند و در موردشون حرف و تفسیر زیاده . داستان مسخ کافکا که در اون جوانی(گریکوری) صبح یکی از روزهایی که باید طبق معمول بلند شود و سر کار برود متوجه می شود که نمی تواند از جا بلند شود ، زیرا به حشره ای تبدیل شده که به پشت روی تخت افتاده و ماجرای تازه زندگیش آغاز می شود .نمی خوام به شرح داستان بپردازم . اما ماجرا گریکوری داستان تمام انسان های عصر ماشین است که در چرخه بی وقفه تولید انبوه، کار و زندگی نقاله ای گرفتار آمدند و ارزش هر انسانی دقیقا به میزان کارکردی که در این سیستم دارد تعیین می شود . زندگی ای که جسم و فکر انسانها در خدمت نظام بی روح سرمایه داری به هزار چفت و بست محکم گردیده است . نظامی که به پشتوانه بانک ونزول و اقساط و لیزینگ و ..... توده برده همیشه بدهکار را تضمین می کند گریکوری که وارث یک خانواده ورشکسته و بدهکار است زندگی پدر و مادر پا به سن گذاشته و خواهرش وابسته به هر روز صبح پاشدنش و سر کار رفتن و تا شب کار کردنش می باشد . زندگی که در آن یک روز سر کار نرفتن گناهی نابخشودنی و نگرانی بزرگی است . گریکوری جوان در آن صبحی که به پشت روی تخت در هیبت یک عنکبوت و یا سوسک دراز کشیده به قطاری که ممکن است نرسد فکر می کند و ز

برچسب: نویسنده: مهران اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

پرندگان خیلی نجیبن . خصوصا توی مسائل جنسیشون نسبت به ما پستانداران تکامل یافته ترند . مثلا واسه جلب توجه جنس ماده شون تنها به قدرت و چنگ و دندون و دور بازو و ایل و طائفه و ....اکتفا نمی کنن ، گاهی کمی آواز می خونن . می رقصند . هنر و زیباییشونو نمایش می دن . بعدشم معمولا هر کی جفتشو انتخاب می کنه و می ره پی کارش . اینجور نیست که یکی بگه همه مال من . (من پستانداری رو می شناسم که می گن 1000 تا جفت داشته و اتفاق افتاده که چشمش یکی رو می گرفته مجبور می شدن بهش بگن :جان نثار ایشان صبیه علیحضرت همایونی هستن ) یا مثلا تو پرندگان اگه پرنده ماده خوشکلی بره رو شاخه درختی بشینه و بخواد یه خستگی در کنه کل ساقه ترافیک نمیشه . تازه می تونه بدون نگرانی بالهای قشنگشو بتکونه و یا برای خودش آواز بخونه . ولی من شنیدم.توی گونه ای از پستانداران آسیایی جنس ماده نه تنها آواز نمی خونه که حتی از پشت دیوار دو متری انگشتشو فرو می کنه تو حلقش که شاگرد حجره حاجی تحریک نشه با صدای سوگلیش. و در فرصتی مناسب .مثلا روزی که اهل بیت مشرف می شن زیارت آقا شاه عبدالعظیم قاب خانم کوچیک رو ندوزده و......... داشتم در مورد پرندگان می گفتم که حرف کشید به جاهای باریک . پرندگان فیمنیست هم هستن . مثلا ممکنه نوبتی رو تخم بشینن و نوبتی برن واسه آذوقه . نه روی تخم نشستن واسه پرنده نر عاره و نه کار بیرون واسه ماده کلاس میاره

برچسب: نویسنده: مهران اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

من این نام را به تقلید از عارف بزرگ محی الدین ابن عربی وام گرفتم . چون بر دلم افتاد بعد این همه سال لازم است در احوال پیران طریقیت و اکابر وادی حیرت سخنی در میان آید و چون کودکان که تقلید نطق بزرگان کنند و به مزاح آید من نیز از فتوحات مکیه عارف بزرگ فتوحات فرمانیه خویش را سامان دادم، امید که خوشایند خلق گردد، و غرض نیز شادی دل هاست و شادی نیز خود بالاترین غرض هاست.و اما حکایت ما:شیخنا و مولانا (خلقنا لتراب مقدمه الفداء) سالی چند در دیار ری به مسند داوری نشسته و جمله خلق از خوان انصافش تنعم برده و ثنای شیخ ما بسیار بر زبان می راندند . از خلق نکوی او شفقت بی مانندش بود حتی بر جماعت طراران، آنسان که گروهی از ایشان که عمری در حبس مانده و کوس ندامت خویش بر کوی و برزن نواخته بودند کار خویش از سر گرفته و آنطور که من از دوستان صدیق شنیدم در "خانه تیمی" با پدر خوانده خویش به رقص و سماع نشسته و دست افشان و پایکوبان می خواندند : امروز مستیم ای پدر، توبه شکستیم ای پدر، از قحط رستیم ای پدر، هنگام ارزانی است این . * * * * بزرگ طراران روزی مشتی سیم و زر در همیان ریخته و سمت دارالحکومه به راه افتاد. چون مردمان که سگان را به پاره ای گوشت رام کنند، زر و سیم در پیش گزمه گان و مهترِ ایشان و مهترِ مهترِ ایشان ریخته و به طرفه العینی به خزانه زده و سه میلیارد درهم برگرفته و به صحراگریخت . خلق چ

برچسب: نویسنده: مهران اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

......گاهی از جهنم می ترسم . از همین جهنم عوام . هر چند می دانم حساب و کتاب و نیاوردن حداقل نمره قبولی و ماندن در جهنم که یک روزش یکصد هزار سال دنیایی است با خیلی باورهای دیگه در تناقضه ،لیکن امری اینچنین نگران کننده و دغدغه آمیز، که عمرش به عمر اجتماع بشری می رسد و در تک تک یاخته های این گونه نفوذ کرده و در ناخودآگاه ماقبل فرویدی ما جا خوش کرده، همیشه جای آن در کنش های اجتماعی و اخلاقی ما محفوظ است . اما ترس بی وقفه من از گیجی است . از ماندن طولانی در وضعیت و در مکانی است که نمی توانم درک روشن و منطقی از جوانبش داشته باشم . نفعمیدن تا موقعی که نفهمی که نمی فهمی از این رو که در ناخودآگاهی اتفاق می افتد زجر آور نیست . اما گیجی تجربه تلخی است . ماندن در موقعیتی که هیچ نشانه ای دلالت به چیزی نمی کند. نه شب و نه انسانها و نه شیطان و نه عشق و نه مرگ . نمی تواند و نیست که آزادت کنند . که رهایت کنند از تکثیر بی نهایتِ اکنون تو در آینه های موازی گذشته و آینده ، آنجا که هر آینده ی نزدیکی تکرار گذشته ی نزدیکی است و نزدیکی حس گنگی است از زمانی که در خاطره اکنونی ات به خاطر می آوری . یادم می آید یک بار از درد تساوی حرف زدم . از وحشت تساوی ناب که انتزاعیترین آن، آنگونه که در ریاضیات متصور است در مقابل آن به شکل تحقیر آمیزی کودکانه است . تساوی انتزاعی که هر چیزی به اراده تو اتفاق می افتد

برچسب: نویسنده: مهران اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

به اجبار یا اشتیاق است که انسان در چیزها نظر می کند . شوق است که آدمی را وا می دارد ساعتها و روزها به منظرگاهی نظر بیفکند و بی شوقی لغزش روی چیزها است . رد شدن و به سرعت رد شدن و آنگاه در شتابی که دیگر همه چیز شکل مبهمی از خطوط گنگ است همه چیزی یکسان می شود . همه چیز یکسان می شود در سرگیجه ای که اکنون سر می خورد و از گلوگاهت پایین می خزد و در سینه ات به "دل گیجه" ای مبدل می شود که تو در مرکز آن مبهوت نشسته ای . بیچاره من ، بیچاره من ، بیچاره آدمی. دل گیجه ای که در آن قلبت از خلاء ای عظیم سنگین می شود . مرکز نشین شوربختی که توان نگهداشت پیرامونش نیست . که فقط می تواند بنگرد بر همه چیزی از هر چه که باشد ، از عشق ، از نفرت ، از شادی و از هر چیزهای دیگری که در مسیر دایره وار گسترش یاینده ای دور می شوند . قصه دشواری است انسان، بی آغاز ، بی پایان، بی انکه مجال گفتن یابد ، بی آنکه رویای خویش را بر زبان آورد داستان خویش را در سر گیجه ای ناتمام می گذارد و می رود // بیچاره من ، بیچاره من ، بیچاره آدمی.

برچسب: نویسنده: مهران اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

سر یه ماجرایی دیروز صحبت قند شد . منظورم قند خونه . صحبت قند میشه که میشه یاد عمه ام می افتم (زود و محض احتیاط بگم که عمه من چند سالیه که مرده و دامنش از دست دنیا کوتاهه). در ضمن موضوع کاملا جدیه، چون من عمه ام رو هنوز بعد چند سالی که از مرگش می گذره دوست دارم . این به خاطر نزدیکی ارتباطم با اون نبوده، بلکه بر عکس من اونو خیلی کم می دیدم . یادمه اولین بار که دیدمش کلاس اول یا دوم دبستان بودم . زنی تقریبا فربه اندام که سمت خونه ما می اومد . اسمشو زیاد شنیده بودم و اونوقت بیشتر حس کنجکاوی بود به زنی که عمه ام بود . به هر شکل اتفاق بزرگی بود و همیشه دیدنش اتفاق تقریبا مهم بود . دومین بار کلاس پنجم دیدمش . با پسرعموی پدرم که شوهر دختر عمه ام بود رفته بودم خونه شون . وقتی رفتم حموم . اون اومد و گفت من عمه توام و اشکالی نداره لباس نپوشیده پیشش باشم . منو به اسم پدر (پیر) صدا می زد و همیشه حس می کردم منو خیلی دوست داره . بعدا و بعدها که بزرگتر شدم و فهمیدم کی به کیه و چی به چیه، باز هم هیچ وقت بزرگی و مهربونیش عادی نشد . ده سال آخر زندگیش که معمولا زود به زود می دیدمش، حدودا سالی یکبار به اضافه مراسمات مثل عروسی بچه های فامیل از بیماری دیابت رنج می برد و من حتی چیزی به نام مرض قند رو اولین بار از بیماری اون شنیدم . با اینکه چند سال از مرگش می گذرد، اما هنوز کاملا نبودنش را احساس نم

برچسب: نویسنده: مهران اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

داستان از یک خواب ناخوشایند آغاز می شود . مثل کابوس . اما فرق می کند، اینطور نیست که یک مرتبه بیدار شوی و خوشحال، از اینکه همه چیز خواب بوده است . بیدارمی شوی و می دانی که خوابی، اما نمی توانی از شر موقعیت ناخوشایندی که در آن قرار گرفته ای خلاص شوی. می خواهی فریاد بزنی و کمک بخواهی، اما نمی توانی . فقط صداهای گنگ و نامفهومی از دهانت خارج می شود و .... * * * انسان همواره در کابوس به سر می برد . انسان همواره در کابوس به سر برده است . و تاریخ بشر چیزی جز توصیف حریصانه آن نیست . کابوس فقر، جنگ، قحطی، انفجار هسته ای و .... آنسان که به آن خو گرفته است، در آن زیسته است، کودکان خویش را در آن به دنیا آورده است و مرگ خویشان و خویش را به نظاره نشسته است . * * * انسان بختک زده اما فرق می کند، انسان نیمه هوشیار، گنگ خواب دیده ای که می داند حقیقت بر فراز مجار تلخ و لجوج جاری است . تلخ است ، اما حقیقت تلخی است ، چیزی از انسان باقی نخواهد ماند . جز صدای ضعیفی، آنسان که فاکنر می گفت**، صدای انسان که ساکت نمانده است و راه راهی خود را می جوید با صدای گنگ و نامفهومی که از دهانش خارج می شود ... ** :حتی پس از محو شدن آخرین طنین ناقوس تقدیر از روی آخرین حنجره ناچیزی که در آخرین شامگاه سرخ و فروغی با

برچسب: نویسنده: مهران اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

صفحه بندی