شبی با تنی چند از اصحاب سلوک و رهپویان طریق در منزلی مهمان بودم .در مجلس جمعی از مریدان شیخ(خلقنا لتراب مقدمه الفداء) نشسته و در احوال اکابر طریقت و کرامات مشایخ سخن می گفتند . بزرگ ایشان قطب الدین محمد لاترمزی مرا بدید و گفت : ای جوان : کدام قسم از احوال مریدان در نزد شیخ پسندیده آید. من که در حال تناول سیبی بودم لحظه ای دست پاچه شده و نزدیک بود گلوگیر شوم . اما فی الفور این جمله از دهانم خارج شد که " الشمس فی الصدورکم و القمر فی البطونکم" .
فردا روز خبر به شیخ بردند و مرا بخواست . چون به مجلس شیخ رسیدم مرا خوشامد گفت و قطب الدین محمد که مهتر مریدان بود را بگفت کناری بنشیند و مرا در پهلوی خود نشاند و ملاطفت بسیار نمود. (زیر چشمی قطب الدین را دیدم که از حسودی داشت "چشاش از حدقه در میومد")
روز دیگر خبر رسید که شیخ در حالی که نام مرا می برد یاللعجب گویان سیهه ای کشید و سر به بیابان گذاشت . به اصرار مریدان و به حس کنجکاوی راهی بیابان شدم و شیخ را دیدم بر تخته سنگی نشسته و به آسمان خیره گشته .
شیخ را اندرز دادم که به شهر درآید که مریدان بی تابی می کنند. اما شیخ همچنان یا للعجب گوبان بر آسمان می نگریست .
ساعتی گذشت و حوصله ام سر رفت گفتم : یا شیخ من همینطوری یه چیزی از دهنم در رفت . جدی نگیر و بیا بریم سر خونه و زندگیمون .
شیخ بخندید و گفت: من همان اول دانستم که سخن از روی رندی
برچسب:
نویسنده: مهران اسماعیلی
تاريخ: پنجشنبه
30 آذر
1396 ساعت: 10:13